دیگر نیاورد چو تو فرزند مادری !
ای یوسفی که با همه عالم برادری !
از این همه برادر پر ادعا ولی
جز کاروان چاه نصیبی نمی بری
آقا! میان ما و دل ما، حکم تو باش
هنگام جشن های بزرگ سراسری
در کوچه های ریسه کش ما بیا، مگر
از محتوای غصه ی ما سر در آوری:
بر باد رفته غیرت مردان شهرمان
افتاده است بر زمین هرچه روسری
نوشند آبمیوه برای سلامتت
مردان لشکری و مدیران کشوری
چه برج ها به اسم تو بالا کشیده اند
این خاکیان بر شده تا ماه و مشتری
شکر خدا که در همه عالم ندیده ام
از دست های گرم شما مهربان تری
از دوری تو سوختم، اما نداده ام
یک ذره از محبت نابت به دیگری
آقا! مرا به خاطر این حرف ها ببخش
می خواستم دوباره کنم یادآوری ...
ای دل! تو نیز شاعر مولا نمی شوی
نقشی بر آب می زنی و «سکه» می بری
دوشنبه پنجم شهریور 1386 ساعت 11:48| نویسنده : فریاد |
