تبليغاتX
و نامی برای تو - اندر حکایت برهم زدن مراسم تودیع مرحوم فریاد
و نامی برای تو
یادداشت های گاه و بیگاه ما
اندر حکایت برهم زدن مراسم تودیع مرحوم فریاد

بدانگونه که مورخان ذکر نمودندی، پس از ارتحال مرحوم فریاد (غفرالله عنه) عده ای از اصدقاءِ (نسخه Dehli: اعداء) آن مرحوم در حلقه سوگواران حاضر گریدندی و با عربده کشی و برهم زدن مراسم اقدام به سلب آسایش عمومی نمودندی. از آنجا که این حرکت موهن مصادف با «طرح ارتقای امنیت عامه» گشته بود، «خاطی» فی الفور زِ ترس برخورد قاطعانه نیروی امنیه ، خود را بر مزار آن مرحوم (رضوان الله علیه) حاضر نموده و اظهار ندامت به محضر آن مرحوم همی نمود و از آنجا که نسخه وصیّتنامه آن مرحوم فی المجلس امحاء و نابود گردید، تقاضای صدور نسخه بدل همی نمود.

آنقدر همی بگریست که از هوش برفت. به خواب اندر آن غریب آشنا، آن قریب دور از ذهن، آن خلوت نشین بی نشان، آن دوست و همراه همگان، آن همیشه دست به مداد، حضرت مستطاب فریاد(غفر الله عنه) را بدید؛ در حالیکه میان بهشت و دوزخ حیران در حال گزینش بود؛ نعمت های بهشتی از سویی و دوستان از دیگر سو.

«خاطی» خود را بدو رسانده و عرضه داشت: این رسمش نبود. با هم آمده ایم و با هم خواهیم رفت.

استاذ بایستاد و بدو نگریسته و تاملی نموده و سکوت اختیار نمودیدندی.

صدیق(نسخه Dehli: عدو) گفت: آخر چه شد که ما را وانهادی در این تنهایی؟

استاذ کمی سر به زیر انداختی و دوباره بدو نگریستی.

«عمادی» (این کلمه چهره ایست شطرنجی از خاطی) بگفت: لا اقل نسخه ای از وصیّتنامه ات بر ما صادر فرما که مریدان بس در انتظارند.

و اینجا بود که شیخ لب به سخن گشوده و بفرمود: هر کدام که توفیق یابند به درگاهمان به رویاشان اندر خواهم شد و وصیت به هریک خواهم نمود.

«عمادی» از قهقرای وجود مسرور گشت که بالاخره بختش گشوده شده و استاذ لب به سخن گشود؛ اندک غروری به وی رسید؛ بگفتا: باز هم بنویس البته با اختیارات کمتر!

گویند در آن لحظه شیخ از حدت عصبانیت چهره اش به سرخی گرایید و چنان بغرید (که چند سری از حیوانات در حال انقراض نابود گشته و «ببر مازندران» خود را به اولین ایستگاه حفاظت از محیط زیست تسلیم و معرفی ساخت) که: مرا چگونه با دستان بسته توان نوشتن باشد؟!

«عمادی» که از شدت غرش موهایش جملگی بریخت عرضه داشت: اگر علت این است ...

گویند الساعه شیخ نیشخندی دردناک مرحمت فرموده که «عمادی» خجل زِ گفته ناگفته اش سر به زیر انداخت.

نا گهان چشمان خود گشود و جماعتی بیل و کلنگ بدست در حالی که خود نقش بر زمین بود ، بدید.

«عمادی» پرسید: شما از کدامین قومــید؟

بگفتند: ما گورکَنانیم از بهر اموات این گورستان.

بپرسید : پس فریاد کجاست؟

اشارتی کردند به زیر پایش که: بدان بنگر که بر روی مزارش افتاده ای.

«عمادی» از آن قشرِ - به رسم عادت مألوف نویسندگان - زحمتکش جامعه خواست تا تنهایش گذارند. و دوباره بر سر مزار یار به نجوا اشتغال یافت.

آورده اند که وی چهل روز نخفت و نخورد و بگریست تا در فجر روز اربعین بود و وی نحیف و خسته و مضطر که ندایی از درون قبر برخواست به دعا برای یاران ماضی فی دنیای المَجازی:

الها ! بختِ گره خورده بیداد بگشا و دستانش بر صفحات کاغذ روان نما بدانگونه که هیچ کس آندو را از هم جدا نبیند و هیچ دستی یارای توقیف آن نیابد. و بوجود او "ونامی برای تو " را سرشار از مطالبی به قلم وی نما که از زیادت آن حتی ناظران را توان خواندن برود از کف.

معبودا ! به میعاد و بیداد صبراً عظیماً کبیراً در فراق فریاد عطا فرما کأنّه فریادی از مادر زاده نشده.

بارالها ! آن دو را به صراط مستقیمت رهنمون فرما و در راهشان راسخ و استوار.

الها ! بر صبر «عمادی» بیافزای تا دیگر مراسمی برهم نزند.

الها ! شمار ناظران " و نامی برای تو " را از آنچه بلاگفا مقدر داشته افزون نمای تا بترکد هر کنتوری که نتوانست کشید.

معبودا ! شمار ناظران آن... آن... آن... آن... آن... (در اینجا تذکره نویسان آورده اند که هر چه استاذ بر جهد و کوشش خویش افزودن گرفت بخش بعد آن بر زبانش جاری نمی شد که «عمادی» بگفت: آنلاین. و شیخ ادامه داد) همان که تو گفتی ، بی شمار گردد بدانگونه که از اقصی نقاط این سیاره و از سایر سیارات ، چشمان از حدقه بیرون پریده به انتظار بروز رسانی نشینند.

«عمادی» از دعای مرحوم شیخ به وجد آمده بود که ناگه نوری عظیم از قبر فریاد ساطع گردیده که وی را یارای نظاره نماند و لا جرم چشمانش ببست و آن نور به شرق و غرب عالم تسری یافت. سپس همه در نقطه ای جمع آمد و به آسمان شتافت و بصورة صاعقه در آمد که با هر رعدش صدایی برمی خواست:

الوداع و نامی برای تو

الوداع میعاد

الوداع بیداد

الوداع ...

الوداع ...

الوداع ...

و آسمان طاقت ز کف برد و آنقدر در اندوه این صحنه رمانتیک ببارید که بارفروش (بابل امروزین) به زیر آب برفت و موجب عسرت و مسرّت نو آموزان و طلاب دبستان و دبیرستان و ایضاً دانش آموزان دانشگاهها گردید. حتی معلولین بهزیستی هم در امان نمانده ، آنها را نیز منزل روانه کردندی.

و «عمادی» خیس و مبهوت زِ جایش برخواسته در کوی ها که چه عرض کنم در رودهای بارفروش (بابل امروزین) دوید و دوید و به سُکنایش همی رسید و پیامکی خطاب به بیداد بداد که :

بنگار هرآنچه که به ذهنت می رسد و تکلیف الهی بجای آر که او شنوا و بیناست

 

پ.ن: امان از دست تذکره نویسان بدبین و دوبهم زن Dehli (بیان نظرات این نسخه جهت تطبیق نسخ تاریخی و حفظ امانت بیان گشته)

 

 

سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت 15:16| نویسنده :  فریاد | 
مطالب پیشین
  1. بیداد اسیر شد
  2. اندر حکایت برهم زدن مراسم تودیع مرحوم فریاد
  3. با عرض شرمندگی
  4. جمعه ی ديگر بدون تو
  5. دانشگاه ما
  6. و تو چه می دانی شب قدر چیست؟
  7. روایت گری یک نسل سومی
  8. داستان غم انگیز هاشمی
  9. ترویج کنندگان فرهنگ نماز... !!!
  10. جنگ با برداشت دوم (2 و 3)
  11. لجن پراکنی روزنامه ی اصلاح طلب
  12. جنگ با برداشت دوم (1)
  13. مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید...
  14. زمینه سازی برای ظهور ...!!
  15. خبری جدید : «« انقلاب اسلامی اتفاق افتاده است »»