امسال هم هفته دفاع مقدس گذشت. مثل سالهای گذشته تنها کیسه چیدیم جلوی ادارات و مساجد و دانشگاه و... و نامیدیمش:«سنگر». چقدر هم ارزشها را انتقال دادیم(!)
دقت کرده اید چند روز پیش رهبر معظم انقلاب در دیدار با کارگزاران نظام چقدر صریح گلایه فرمودند:« ببينيد آن جوانهائى كه در جبهه بودند، آن پدر مادرهائى كه اين جوانها را اينجور ميفرستادند، آن خانوادههائى كه آنجور با شوق و ذوق جبهه را پشتيبانى ميكردند، چه حالتى، چه احساساتى داشتند. آنها نمونههاى خوبى است. البته نميگوئيم نمونهى اعلاست، اما نمونههاى بسيار خوبى بود. ما بايد به همان سياق، با همان آهنگ و نواخت، پيش ميرفتيم؛ ما پيش نرفتيم. البته آنها را هم گاهى داريم فراموش ميكنيم. بعضيهامان فراموش ميكنيم، بعضيهامان متأسفانه انكار ميكنيم! و بدتر، بعضيها آن حالات را تخطئه ميكنيم! اين مسائل را در بعضى از اظهارات مىبينيد. نسنجيدهگوئيها و ياوهگوئيهائى كه گاهى گوشه كنار شنيده ميشود؛ حتى تخطئهى آن حالات زيبا و مقدس رزمندگان ما و جوانان ما در دوران دفاع مقدس .»
آی آنهایی که قرار بود رسالت زینبـــی را بدوش کشید، چقدر از رسالـتـتان را انجام داده اید؟ اصلاً آیا رسالتی برای خود می بینید؟
منی که نه امام را درک کردم و نه جنگ، میگویم ...
برگردیم به سال 1359هـ.ش . حمله 12 لشکر عراق به ایران.
و اما ایــران؛ کمتر از دو سال از حرکتی می گذشت که می خواست «انقلاب اسلامی» کند و نه تنها در ایران بلکه در سراسر دنیا. و همه به آن پشت کردند ولی ایران ایستاد و فریاد زد:« نه شرقی، نه غربی ، جمهوری اسلامی». و لرزه بر اندام شرق و غرب انداخت و امیدی شد برای آزادگان سراسر جهان. نمی خواهم به ماهیت انقلاب اسلامی بپردازم که دور می شوم از اصل مطلب.
قدرت هایی که دست به هر کاری زدند تا ایران اسلامی را به راه خود بکشانند مأیوس از همه جا، دست به دامن خون آشامِ بی خردی «صدام» نام شدند. بی خبر از آنکه مردم رنجدیده ایران اسلامی راه خود را یافته اند.
دامن صدام را پر کرده بودند و وی نیز با تکیه بر آن وعده داد که تا چند روز دیگر تهران را به چنگ خویش درخواهد آورد. محاسبات و امکانات دقیق و کامل بود. او در خاک میهن مان همینطور پیش می آمد. خرمشهرمان را خونین شهر نمود. نسبت به چیزی رحم نداشت. سقف کلاس های درس را بر سر کودکان معصوم این خاک، با کف آن یکی کرد. با شنی های تانک هایش همه چیز را در می نوردید و سربازانش که رنگ و بویی از آدمیت ندیده بودند، در درّندگی خویش از هیچ چیز دریغ نکردند. حتی نخل ها را نیز ذبح می کردند.
اما خوزستان تکه ای جدانشدنی از ایران بود بنابراین خون آشام در حسرت قدمی جلوتر ماند. قضیه بدین جا خاتمه نیافت. اینجایش را نمی توانست بخواند.
روح الله ندای «هل من ناصر ینصرنی» سر داد. ندای روح الله همه را از خود بی خود کرد. گویی ندایش، ندای حی علی الصلاة بود و حی علی الفلاح. هر چه عاقل بود را دیوانه کرد و زمینه حرکتی فراگیر را آماده ساخت.
جوانک روستایی با پدر و مادر وداع گفت و همینطور با روستایـش و اهالی آن و دوستان.
چه می گویم؟
اصلا خداحافظی هم نکرد؛ چون سر از پا نمی شناخت. ساعت ها راه رفت تا جنگل را با مشقّت فراوان پشت سر گذاشت، به جاده خاکی رسید.چند روستا پایین تر ایستگاه مینی بوس برای رفتن به شهر است. وقتی به شهرش رسید کیلومترها بلکه دهها و صدها کیلومتر با میعادگاه فاصله داشت ولی مصمم بود و در پوست خود نمی گنجید که لبیک گوی مقتدای خویش است.
و پیرمرد 70ساله، کسب و کار فقیرانه اش را رها کرده و راه جبهه پیش می گیرد و می شود عموحسن جبهه ها.
تازه از مرخصی برگشته بود به جبهه. یکی پرسید:« خیلی خوشحالی عمو؟ از همیشه بیشتر. چی شده؟ به ما هم بگو» خندید و گفت:«آخه نمی دونی عمو. ایندفعه که رفتم تهران، برام خبر آوُردن که چه نشسته ای؟ لودِر اوردن و دارن دکه یخ فروشیت رو جمع می کنن. خلاصه ما هم داد و بی داد و فریاد و الاَمان ، حالمون بد شد وحالت غش بهم دست داد و اوردن ما رو خونه. همش دعا می کردم یه اتفاقی نیفته که توی تهران بمیرم، به لطف خدا طوریم نشد. حالا دیگه ما اینجاییم و اونها رو گذاشتیم به حال خودشون». قبل عملیات دستهای همه رو حنا بست الا خودش چون تو اون شب ریش سفیدش رو با خون خود حنا بسته بود. و پیر مرد 70ساله به آرزویش دست یافت.
از بنّای بیسوادی هم بگویم که از مشهد (با آن مسافت طولانی) به جبهه ها شتافت و درخشید؟ یا از دکتری که رفاه و آسایش خویش را در امریکا رها کرد تا از قافله عقب نماند؟ یا شهرداری که از میز و صندلیش دل کند و دل به خدا بست؟ ومعلم و دانشجو و طلبه و کشاورز و ... ؟ از همه قشر لبیک گوی آمده بودند.
باز هم روایت گری لازم است. از غسیل الملائکه های روح الله هم بگویم؟ از قاسم بن الحسن ها؟ از اکبر ها و عباس ها چطور؟
براستی روح الله چه کرده بود که اینگونه همه را به عاشقی کشاند؟ چند واحد روان شناسی پاس کرده بود؟ چقدر علوم سیاسی و جامعه شناسی خوانده بود که عالم را بهم ریخت؟
پس از هشت سال جنگ نابرابر و تحمیلی روح الله در کمال اقتدار و بدون تحویل دادن یک وجب از خاک پاک ایران اسلامی آتش بس را پذیرفت (بماند که ...). آن روز و در آن پیام روح الله « هَل مِن ناصِر »دیگری گفت ولی کمتر کسی آن را جدی گرفت. هنوز از جهاد سخن می گفت. اما اینبار جهادی دیگر. پس از جنگ روح الله صریح تر از پیش سخن می گفت اما کمتر کسی حرف هایش را می فهمید. بعد از جنگ عده ای بی خیال و حتی شرمنده از گذشته سراغ کسب و کار رفتند و عده ای تنها نشستند و افسوس خوردند که چرا هنوز زنده اند.
می دانی اشتباه گروه دوم در چه بود؟ در اینکه دفاع مقدس را 8 سال دیدند . عده ای هم فراتر و آنرا 10 سال دفاع مقدس نامیدند. آنها نمی دانستند که دفاع مقدس از خرداد 42 آغاز شده است؛ نه ببخشید از مشروطه بلکه آنطرف تر، از زمان آغاز غیبت کبری. چــه می گویم؟ دفاع مقدس از زمانی آغاز گشت که علی(ع) خانه نشین شد. به تاریخ می نگرم می بینم باز هم اشتباه کرده ام. پس یاسر و سمیه چه کردند؟ آری دفاع مقدس از آغاز بعثت آغاز گشته است. و امروز باید گفت: « دفاع همچنان باقی است ».
پس خطاب به آنان که گریان بودند که در باغ شهادت را نبندید عرض کنم : باغ شهادت دری ندارد که بسته شود، بلکه خود را باید بدانجا رساند که میدان، میدان جهاد است و جهاد با آسودن همخوانی ندارد.
روح الله امروز جنگ را در جای دیگری می دید. فرمان تشکیل بسیج دانشجویی و طلاب را صادر کرد. پیامی خطاب به حوزه های علمیه داد که به منشور روحانیت معروف شد . در نامه ای خطاب به مرکز اسناد انقلاب اسلامی هشدار داد که مراقبِ کسانی که درصدد تحریف تاریخ انقلاب و تغییر آرمانها هستند،باشید. و وصیّتنامه ای نوشت صریح تر از هرآنچه قبل از آن گفته بود. روح الله با کلی دغدغه فرزندانش را به باریتعالی سپرد و به افلاک پر کشید.
دائماً دیگران را نقد کردیم. در جنگ امروز ما کجاییم؟
«پرونده همچنان باز است...»