با هم کار رو شروع کرده بودیم یک روح بودیم در سه بدن (البته هنوز هم همین طور هست) اما در اواسط کار بیداد اسیر شد !!! زیاد کار نداشته باشید که اسیر کی و چی شد مهم این بو که اسیر شد . این اتفاق اونقدر مهم بود و تاثیرات خاص داشت که کارش رو تو وبلاگ تحت تاثیر قرار بده . از طرفی چند بار می خواستیم ماجرای به زندان رفتنش رو به دوستان اطلاع بدیم ولی خجالت می کشیدیم یعنی خودش می گفت نه! به هر حال اون دیگه ننوشت شاید اجازه نداشت که بنویسه !!! من برای بیداد گلم وزندان بان مهربونش آرزو می کنم هیچ وقت هیچ چیز نتونه اون ها رو از هم جدا کنه !!! امروز که این مطلب رو می نویسم فکر کنم آخرین جلسه محاکمه بیداد باشه و اون برای همیشه اسیر بشه!
این وسط شاید هیچ کس نمی تونه درک کنه من چه احساسی دارم.
یا علی
